چند شب پیش ما رفتیم بیرون رانندگی

با بابام دعوام شد خداییش تقصیر اونم بود دیگه

بهش میگم کجا برم میگه مستقیم

میرسیم به تقاطع میخوام مستقیم برم داد و بیداد که اونوری برو

میگم خو خودت گفتی مستقیم میگه من منظورم اون خیابونی بود که توش بودیم

میگم خو مگه اون خیابون راهی هم به جز مستقیم رفتن داشت؟

هیچ دیگه دعوا مون شد

ماشین رو کنار بلوار نگه داشته بودم برم میگفت انتهاش تو اون یکی خیابونه الان میان میزنن بهمون حالا تو این هیر و ویر این داد میزد برو ماشینم خاموش میکرد جم نمیخورد

رفتم زدم بغل پیاده شدم گفتم عمرا اگه من دیگه پشت ماشین تو بشینم

اولش همون با عصبانیت گفت بیا بشین و اینا ولی از خر شیطون پیاده نشدم

چهار تا اون گفت

چهار تام من جوابش رو دادم

حالا شب که رفت عذاب وجدان گرفته بودم مثل سگ پشیمون شده بودم نشستم به گریه کردن که چرا اونطور باهاش حرف زدم

قرار بود فرداش بریم آموزشگاه واسه کارای گواهینامه امضا کنم

فردا صبحش اومده، با خنده بیدارم کرد و گفت دختر دعواییم بیدار شو و به مامانم هم گفت درسته همه ش با هم دعوا میکنیم ولی(دیگه بقیه ش رو نشنیدم)

هیچی دیگه انگار نه انگار که دعوا کرده بودیم و باهاش آشتی کردم ولی هنوز سر حرفم که دیگه با ماشینش رانندگی نمیکنم بودم

شبش رفتیم خونه عمه م

دمی زودتر از ما رفته بود و گویا جریان دعوای شب قبل سر رانندگی رو گفته بود واسشون و فکر کنم گفته بود نارنجی بلد نیست دنده عوض کنه :/

اینو نمیدونم از کجاش درآورده بود چون اصلا بحث دیشبمون به دنده ربط نداشت اصلا

یه خرده تیکه پروندن و به دمی گفتن تو هر وقت خواستی بری امتحان بدی بیا ماشین ز رو ببر که دنده اتوماته و...

بعد دمی وقتی میبینه بابا ماشینو به من میده حرص میخوره

برگشته بود به عمه م اینا گفته بود که آره ماشینو به نارنجی نمیدیم که با خودش ببره

اون عمه سلیطه م هم که همه ش دنبال دو به هم زنیه برگشت مثلا از زبون دمی گفت :نارنجی ما ماشینو بهت نمیدیم با خودت ببری ها

منم گفتم اون دیگه صلاحش دست بابامه (یعنی به شماها ربط نداره و بابام تصمیم میگیره)

اونم بهش بر خورد و ساکت شد و ز اینا یکم خندیدن و تمام

تو راه برگشت یه مقدار دمی رو شستم پهن کردم یه گوشه و کلا یه مقدار فضولی دیگه م کرده بود مثلا درمورد خوش خواب و مامان هم یکم دعواش کرد


امروز غروب بابا زنگ زد که عمه اینا میخوان برن فلان جا خوش خوابم که میخواد بره اونجا بیاد با اینا بره

خوش خواب قبول نکرد و خودش تنها رفت

بابا که اومد عصبانی شد که بهش میگم با اونا برو و نمیره

مامان هم گفت چون اون عمه سلیطه هه باهاشون بوده نرفته

خوشش نمیاد با اون باشه میشینه به از زیر زبونش حرف کشیدن اینم خوشش نمیاد

یعنی این خوش خواب بی زبونم از دست این عفریته عاصی شده

تیکه تیکه ش کنی بذاری تو گور هم دست از این کاراش نمیکشه و آدم نمیشه



دیگه امشب بابا اومده باز میگه بیا بریم بیرون منم که خصوصا دلم هم از تیکه های دیشب اونا پر بود گفتم نمیام یکم اصرار کرد گفت بیا امشب اصلا کاری به کارت ندارم هر کار خواستی بکن ولی نرفتم گفتم اصلا هم دیگه گواهینامه نمی خوام


من اگه آخر این عمه م رو جر ندادم نارنجی نیستم

کم کم داره کاسه صبرم لبریز میشه

یهو یه روز آمپر میچسبونم سر و تهش رو به هم گره میزنم