دیروز که بابام آزمایش داشت من همراهش رفتم

خوش خوابم وقتی رسیدیم اومد به ما ملحق شد(اوه اوه لفظ قلم🤭) 

شب داشتیم با مامان حرف میزدیم بحث یه چیزی در مورد بابا شد از دهنم در رفت گفتم آره امروزم فلان طور شد

تف بهم از دهنم در رفت بعدشم هرکار کردم جمعش کنم نشد

مامی تیز تر از این حرفا بود و حرفو قاپیده بود

به بیست و چهار ساعت نکشید

امروز برگشت جلو بابا همونو گفت

داشتن طبق روال هر روز و هر ساعت شون میزدن تو سر و کله همدیگه و دو تا این میگفت و دوتا اون میذاشت روش

یهو مامان برگ برنده ش رو رو کرد و قضیه رو پروند

همون وسط یه نگاه خشمگینانه بهش کردم و تشر زدم که حرف نزنه

دوزاریش افتاد و ادامه نداد و بعدشم که بابا یه چی گفت و گفت نه اینجور بوده با اینکه اگه میخواست مثل همیشه ش باشه باهاش کل کل میکرد دیگه دید من سگ شدم هیچی نگفت و ماجرا مسکوت موند

خلاصه که خواستم بگم جلو مامانتونم دهنتونو گل بگیرین هیچی نگین

غریبه که جای خود داره


پی نوشت:چون میدونم بعدها بخونمش احتمالا یادم رفته قضیه چی بوده و میره رو مخم

اشاره میکنم که مربوط به آزمایش پزشکی هسته ای و اینا بود