یه کپه لباس شسته رو تختمه که حوصله ندارم جمعش کنم

پارسال از شیش ماه قبل چمدونم بسته بود اما الان... 

وب بچه هایی که قبول شدن رو میخونم دارن از وسایل مورد نیاز خوابگاه و ذوق واسه دانشگاه می نویسن منم دلم میخواد

انگار واسه خودم صد سال پیش بوده

کاش ترمک بودم و با همون ذوق می رفتم

نمیدونمم چه مرگمه

از یه طرف دوست دارم برم

خصوصا تا یکی دوهفته پیش که لحظه شماری میکردم واسه رفتن

الان که کم کم باید جمع کنم دلم نمیخواد

نمیخوام برم

به انتقالی هم راضی نیستم

این چه زندگی گوهیه که من دارم آخه؟

خصوصا بعده این ماجرای عموم و دکتر رفتن های بابا که منم همه ش همراهش بودم

احساس میکنم دلم بیشتر از همیشه واسش تنگ میشه

هی نگاش میکنم

هی غصه میخورم

الانم دارم گریه میکنم

پارسال که اینجوری نبودم

آخه چرا این زندگی همه ش رنجه و رنجه و رنجه

من دلم اتاقمو میخواد

الان اگه برم تا تابستون سال دیگه نمیتونم اینجوری درست حسابی خونه باشم

أه أه أه

اصلا کاش میشد خونه مون بره اونجا ☹️