افرا اومده خونه مون که باز رو مخ من رژه بره

من چند روز پیش یه دعوایی کردم با یه بابایی

صبح بیدار شدم رو تختم بودم که شنیدم مامانم و افرا رفتن رو منبر که نه نباید اینقدر دعوایی باشه و باید مودب باشه و از این جور شعر ها که فحشتم میدن با حرف طرفو آروم کنیو اینا

بابامم برگشت از من دفاع کرد که خودش حق خودشو میگیره

و اینام دوباره نه دختر باید ال باشه و بل باشه و... 

به احتمال 99 درصد بحث شون درمورد من بود دیگه



بعدا نوشت:تا اینجا نوشتم رفتم صبحانه خوردم و موندم ببینم ته قضیه چی میشه بعد کاملش کنم

افرا رفت وقتی هم اومد تو اتاقم محلش نذاشتم و گفت تو تاریکی پای گوشی نشین چشمات خراب میشه لام تا کام حرف نزدم و خداحافظی هم نکردم باهاش و رفت

رفتم صبحانه خوردم و با اخم نشستم رو مبل منتظر عملی کردن فکری که تو ذهنم بود

مامانم پای گوشیش بود و مطمئن بودم الان میاد یه سوال درمورد گوشی و اینا می پرسه چون قبلشم داشت از بابا می پرسید

یهو برگشت یه چی گفت که یادم نمیاد مثلا گفت این پیام رو چطور میشه فلان کرد

منم گفتم نمیدونم به جای فتنی(شدیدتر فضولی) کردن برای این و اون بشین این چیزا رو یاد بگیر(یه لحظه دو دل شدم که بگم یا نه و قبلشم یه لحظه اومده بود تو ذهنم که بابا این بارم مثل تمام دفعات قبل ول کن و بیخیال شو روز تاسوعایی بگذر دیگه یکم مهربون باش اما یه چیزی تو دلم گفت خفه شو گوه نخور برو کارتو بکن و منم کردم) 

خلاصه عاقا مامان مون یهو ماسید

باز یه چی گفت که جمله ش رو یادم نمیاد (انقدر اعصابم خورد بود فقط حرفای خودم تو ذهنم بود) گفت مگه چی گفتیم و تو هم فال گوش واینسا و اینا(دقیقا میدونستم همچین چیزی میگه و واسه اینم حرف آماده کرده بودم)

گفتم وقتی رو تخت بودم اسمش فال گوش نیست

بعدم فال گوش وایسادن بد تر از فتنی کردن نیست

هیچی دیگه

هیچ نگفت

نفر بعدی هم افراس

باید یه تک هم به اون بزنم

خودش دیروز میگفت دوران کنکورت که دس به سیاه و سفید نمیزدی تموم شده

میخوام بهش بفهمونم دورانی هم که هرچی بهم میگفتن مثل بز نگاشون میکردم تموم شده

میخوام اون روی سگیم که حدود یه ساله به دستش آوردم رو بهش نشون بدم

من دیگه اون نارنج ساده ی سابق نیستم

نارنجیه خط دارم اونم هفت تا خط

الان بنا بر پیشبینیم که تا الان باهاش درست پیش رفتم

افرا اگه فرصت کنه باهام تنها شه یه خطبه ی پر و پیمون میخواد در مورد من و دعوام با اون یارو و چگونه دختر خوبی باشیم بره

منم بهش میگم دعوا کردن واسه گرفتن حقت بدتر از کار مامانم نیست که مسائل شخصی خانواده رو به این و اون بگه،کارای اون بدتره

که بفهمه دیگه تو مسائلی که بهش ربطی نداره دخالت نکنه

هر چند که تقصیر افرام نیست

اونم به خیال خودش خیر و صلاحم رو میخواد

مقصر اصلی مامانمه که اصلا چرا باید بیاد این چیزا رو به افرا بگه

ولی خب دیگه

یه تو دهنی هم باید به این بزنم خصوصا تو سال کنکورم خیلی اعصابم رو خورد کرد و چند بار به گریه انداختم

از طرفی هم دلم نمیاد خیلی خوبی در حقم کرده میگم چند روز تحملش کنم و هرچی گفت هیچ نگم تا بره

نمیدونم خلاصه بستگی به جوش داره

اگه اعصابم خورد بود یه سر دعوام با اون میرم

اگه نه که ولش میکنم

اصل کاری مامانم بود که حرفامو گفتم این دیگه خیلی مهم نیست


پی نوشت1:بابام که کامل در سکوت بود

اما حسم بهم میگه خوشحال شد از چیزی که به مامان گفتم

اونم کم از دست اینکه مامانم همه چیو به افرا میگه نکشیده


پی نوشت2:یکم عذاب وجدان دارم

دم رفتنم چرا بهش اینجوری گفتم؟

خو تقصیر خودشه دیگه چرا باید این چیزا رو به این و اون بگه

دعوا کردم که کردم

به کفشم

به کسی چه؟