خب خب خب

بذار از جمعه که تو اتوبوس بودم شروع کنیم

استوری یکی از همکلاسی هایی که افتاده بود تو اتاقم و از راه استوری گرفته بود رو ریپلای زدم

جواب داد و تهشم نوشت کی میای هم اتاقی جان

همونجا خاک دنیا به سرم شد

یک اینکه یعنی زودتر از من رسیده بود و تخت پایین پر

یعنی زود تر پاشدم رفتم الکی بود و همه ش کشک

دو اینکه یعنی اونا از هم اتاقی بودن با من راضی بودن

در حالی که من فکر میکردم ناراضی ان و شاید بخوان من برم و به جای من دوستشون بیاد

منم که رودروایسی داشتم و مونده بودم چطور بهش بگم نمیخوام با اونا باشم

با خودم گفتم بدبخت تو رودروایسی میمونی و همونجا موندگار میشی و بدبخت میشی و فلان

اما بعد گفتم نه

قول بده در هر شرایطی اتاقت رو عوض کنی

تا غروب در به در تعویض اتاق بودم

اما مگه جا بود

بهونه م رو هم کردم هم اتاقی سابقم

که از قبل قرار بوده من و اون باهم باشیم

اونام چندبار گفتن نرو وفلان ولی بهونه آوردم

غروب یه اتاق پیدا کردم یه نفر جا داشت

با کی؟ سه تا ترم یازده ای

اونم دندون که آب شون با پزشکی ها تو یه جوب نمیره

گفتم همینو برم اگه دو تا تخت خالی بهتر پیدا کردم با هم کلاسیم میریم یه جا

خلاصه دیدم هرچی باشه از بودن با اینا بهتره

بهشون گفتم قراره برم اونجا و یکی از اون دندونا شاید بره که اون دوس هم کلاسیم بیاد پیشم(الکی گفتم)

و رفتم

بد ترین تخت ممکن

چوبش پهتن بود پله بهش گیر نمیکرد پله رو زده بودن سمت پایینش

باید از رو تاجش رد میشدم تا برم

احتمال بود نصفه شب و اینا بیوفتم گردنم خورد شه

کمدم افتضاح

اونا دوتا کمد ظرف برداشته بودن و فقط یه طبقه ش رو واسه ظرفام به من دادن

درس نداشتن و هرشب دوستاشون میومدن تو اتاق به بگو بخند

محلم به من نمیذاشتن خیلی

دیدم دارم از تنهایی دق میکنم گفتم باید هرجور شده دوتا تخت گیر بیارم با همون هم کلاسیم برم یه جا

از غربت و تنهایی بهتره دیگه

امروز یهو دیدم یه اتاق خالی شد

خواستم برم پایین به سرپرستی بگم اگه اینکه خالی شد دو نفره س که ما بریم

گفتم اول نماز بخونم بعد برم

عاقا نمازمونو خوندیم

نماز عصر رو هول هولکی خوندم و اصلا هم حواسم پیش اتاق بود که نکنه یکی دیگه بره بگیره ش و همه ش رو غلط قولوط(!) خوندم

گفتم میرم پایین بعد برمیگردم دوباره میخونم

یه حسی بهم گفت بگیر بخون که خدا خودش درستش کنه

دوباره خوندم و بعدش رفتم پایین به بهونه کلید اتاقم

سرپرسته گفت فلانی اون اتاقه خالی شده

نذاشتم حرفش تموم شه گفتم آره میریم میریم

گفت بذار حرفم تموم شه بعد

یکم توضیح داد که اینا جا به جا شدن و فلا و برو اگه خالی بود برین

رفتم بالا ببینم خالیه یا نه

داشتم با اونا که میخواستن تخلیه کنن حرف میزدم یکی از اعضای اتاق شون شنید(اسمش رو میذارم صاحب اتاق)

گفتن غروب بعده کلاس شون تخلیه می کنن

منم گفتم باشه پس من همین دوتا تخت شما رو میخوام ها(چون یکیش طبقه پایین بود) و گفت باشه

مانتو مو پوشیدم که برم کلاس سر راه هم به سرپرستی بگم میرم اینجا

که دیدم صاحب اتاق پایینه

داشت میگفت دو نفر از یه کلاس نفرستین و دوتا جدا باشن که اذیت نکنن(به عبارتی راحت بتونه بهشون زور بگه)

سرپرسته به من که پشت صاحب اتاق بودم اشاره کرد و گفت یکی شون اینه و بچه خوبیه و اذیت نمی کنه

اونم برگشت منو دید منم گفتم ببین ما یکی مونم خیلی تو اتاق نیست و هفته ای سه شب هست کلا و خلاصه داشتم راضیش میکردم که ما رو تو اتاقش راه بده

اونم داشت زنگ میزد به یکی از تخلیه کن ها که پشیمونش کنه :/

سرپرست گفت نارنجی برو غروب بیا ببینیم چی میشه منم گفتم باشه

تو راه اعصابم خورد بود

با خودم گفتم الان اونا رو از تخلیه پشیمون میکنه و باز من بدبخت می مونم

اعصابم خورد بود دلم اونجا رو میخواست

شروع کردم آیت الکرسی خوندم

گفتم خدا نمیگم این اتاق رو برام جور کن

ولی کاری رو درست کن که به صلاحم باشه

هرچی که برام بهتره همون باشه

اگه بهتره من همینجا بمونم و اتاق گیرم نیاد اشکال نداره

رفتم سلف نهارمو خوردم

یکمم پیش م غر زدم که کاش اتاقه درست شه و تا مرز درست شدن پیش رفت و بهم خورد و اینا

غروب برگشتم

سرپرست اسم یه اتاق دیگه رو گفت و گفت دو تخت خالی داره و اسمت رو نوشتم برو

منم خوجال و شاد و خندون رفتم

هم هم اتاقی های خودم خواب بودن هم اتاق جدیده

صبر کردم بیدار شدن و اسباب کشی کردم

وسطاش دختر اتاق جدیده گفت ما اینترنیم و فلان و به خواب حساسیم و کشیک میدیم و... یه جورایی داشت گربه رو دم حجله میکشت

منم گفتم باوشه و ما بچه های خوبی هستیم و حل شد خلاصه

خداییش دختر خوبیم به نظر میومد و تو برخورد اول هم تحویلم گرفت و با بقیه کسایی که باهاشون هم اتاقی بودم فرق داشت

خودشو معرفی کرد و اسم منو پرسید و چی میخونی و اینا

القصه من اومدم و با دختره دوستم شدیم و حرف میزدیم و اینا

انگار یکی دوساله همو میشناسیم

شب دوتا دختر اومدن تو اتاقمون از بچه های دندون

تازه اون موقع فهمیدم ماجرا چی بوده

قرار بوده اونا بیان اینجا بعد گفتن نه اینجا ته راهروئه و نزدیک آشپزخونه و از آسانسور دوره و فلان ما نمیایم

اونا رفتن پیش دختر صاحب اتاقه

منم که مثل نخود پاس میدن اینور و اونور انداختن اینجا

الان کاشف به عمل اومده اون دختر صاحب اتاقه یه نمه روانیه

یه کارایی کرده که نگو

ترم یک بوده یه ترم نه رو چزونده :/

حالا حس تعریف کردن نیست ولی کلا فهمیدم خدا لطفی در حقم کرده که نرفتم پیش اون ناگفتنی

الان اونام تازه فهمیده بودن صاحب اتاقه خله

پشیمون شدن میخوان اتاق عوض کنن و نیست

بهم گفتن شانس تو بود که اومدی افتادی اینجا

گفتم قسمت بوده من اینجا باشم :)

چند  دقیقه پیشم با ل رفتیم قدم بزنیم

ورودی حیاط دختر صاحب اتاقه اومد منو دید و به سرپرسته گفت آره این بود این بود

دیدم اومد جلو

با تعریفایی که ازش شنیده بودم گرخیدم گفت چیکار داره حالا

گفت تو بودی میخواستی بیای اتاق ما؟ 

گفتم آره ولی رفتم یه جا دیگه

گفت دوستت چی؟ پزشکی بودین دیگه؟ گفتم آره دوستمم باهام اومده(درحالی که هنوز نیومده)

گفت نمیشه بیای پیش ما و جا به جا کنی

آخه اینا دندونن ما میخواستیم پزشکی بیاد پیشمون(خودش پزشکیه و همون قضیه آب دندونا با پزشکیا تو یه جوب نمیره)

گفتم آخه من رفتم اتاقم وسایلمم بردم

گفت از اتاقت راضی ای یعنی؟ همه وسایلت رو کامل بردی؟

گفتم آره راضیم همه وسایلمم بردم تا الانم سه تا اتاق عوض کردم دیگه جون اسباب کشی ندارم

دلش سوخت گفت آخی و اینا و رفت دیگه

منم با خودم گفتم خدایا عظمتت رو شکر

ظهر تو اتاقش راهمون نمیداد و کم مونده بود التماسش کنم

الان کاری کردی اون بیاد سراغ من

از اتاق الانمم راضی ام

یعنی این دختره که هست خیلی خوبه و صمیمی هم شدیم

اون یکی نیستش و شیفته

خدا کنه اونم خوب باشه

هرچند که گفت ما اکثرا شیفتیم و اتاق نیستیم

خلاصه اینم از ماجرای ما

دو اتاق قبلی حسم بهم میگفت اینجا بمون نیستی

اما این اتاق رو حسم میگه موندگاره موندگارم

کاش میشد مثل امروز که درمونده شده بودم و آخرش همه چیو سپردم دست خدا

همیشه همینجور باشم

مطمئنم خدا بهترینش رو واسم جور میکنه

من اگه اصرار میکردم و اتاق دختر صاحب اتاقه بهم میوفتاد بدبخت بودما

در برابر اینجا که همین شب اولی انگار واسه خوده خودمه

کمدم رو خودم انتخاب کردم و کلا راحتم دیگه

وسط اتاقم راحت ولو میشم انگار شیش ساله اینجام

چند روز دیگه م میخوام بشینم قشنگ مرتبش کنم اونطور که میخوام

میدونم که هم اتاقیم ناراحت نمیشه که هیچ خوشحالم میشه

خودش وقت اینطور کارا رو نداره و میگه خیلی تو اتاق نیست

میگفت کمد و اینا ببین هرکدومو میخوای بردار من انقدر تو اتاق نبودم نمیدونم کدوما خالیه

خلاصه که خدایا شکرت

فکرشم نمیکردم بعده شروع سال همچین اتاقی بهم بدی 🙏🙏🙏



پی نوشت: خوابم میاد

امروز کلی خسته شدم

فردا کامنت ها همه تایید میشه