فک کنم به اون نقطه از زندگیم رسیدم که بگم خب دیگه

از حالا به بعد بزرگ شدم

میتونم رو پای خودم وایسم

اینو اون موقعی فهمیدم که منی که لباس هام که توی لباس شویی بود رو زورم میومد برم پهن کنم و مینداختم گردن این و اون

ولی الان ها مثل کزت با وجود پریود بودن میرم تشت تشت لباس میشورم و صدامم در نمیاد

همون موقع ها که پریود بودم و میوفتادم یه گوشه مامانم برام دم نوش می آورد

اما الان سگ دو میزنم از این کلاس به اون کلاس و درد می کشم

اون موقعی فهمیدم که برای اولین بار خودم بودم و دردم

خودم پا شدم رفتم نوبت دکتر گرفتم

خودم رفتم دکتر و بغض نکردم

خودم رفتم داروهامو گرفتم

و الانم ساعت کوک کردم که یادم باشه تا یه ماه باید روزی سه تا قرص بخورم

و چند وقت دیگه م خودم باید برم آزمایش بدم و جوابش رو بگیرم و دیگه کسی نیست که واسش کولی بازی در بیارم و گریه کنم

خودم پاشدم رفتم خریدامو کردم و با کیسه های پر برگشتم خوابگاه

اولش وسایل خوابگاه و دانشگاهم بود

این هفته باید برم گوشت و ماکارانی و برنج هم بگیرم که واسه اولین بار یه چی سر هم کنم که مثل هفته پیش گرسنگی نکشم

دیگه ظرفام رو هم مثل ترم پیش نمی ذارم که جمع شه و زود به زود شسته میشه

و حتی تفریحاتم هم بیشتر شده و یادگرفتم خوده خودم باید حالمو خوب کنم و به کسی وابسته نباشم

با وجود تمام این ها از ترم پیش درس خون تر شدم

اما میدونی چی این بزرگ شدنه بهم چسبید

همون که امروز اتفاق افتاد

یاد گرفتم عاقلانه فکر کنم و اگه به نتیجه رسیدم کاری به صلاحم نیست نه بگم

یه جورایی خودم مواظب خودمم

امروز قرار بود با ه بریم همین خرید برنج و اینا

که گفت با یه تعداد از پسر و دخترا قراره شام برن بیرون و گفت منم باهاشون برم

گفتم نمیام

برخلاف همیشه که می مردم تا مخالفتم رو بگم گفتم نمیام

هرچند یکم فکر اینکه ناراحت شه یا بهم بگه امل عقب افتاده اذیتم میکرد اما حرفم رو زدم

رفتیم خوابگاه و داشت حاضر میشد

چندبار اصرار کرد که بیا فلانی هم میاد و بهمانی هم میاد و اون رل جدیدامونم میان😁 و...

خلاصه همه ش وسوسه می شدم اما آخر نرفتم

مطمئنم اگه ترم پیش بود می رفتم اما این بار سر حرفم وایسادم و چند تا بهونه واسش آوردم و نرفتم

یکی از کارای خوبی که ترم پیش انجام دادم و الان به شدت ازش راضیم همین بود که وارد اکیپ شون نشدم

دو بار باهاشون بیرون رفتم که البته یکیش تولد م بود و دعوتم کرد و یکیش هم قرار بود با م و ه بریم سینما که یهو فهمیدم بقیه هم میان و یه جورایی تو عمل انجام شده قرار گرفتم و رفتم

یه مقدارم با بچه هاشون دوست بودم اما فاصله م رو حفظ کردم

الان اکیپ شون به خاطر یه سری کات کردنا و شکست عشقیا و جر و بحث ها و بچه بازی به هم خورده

همین م که ترم پیش منو مسخره میکرد اومد گفت که اشتباه کرده و اصلا نباید وارد این قضایا می شده

ترم پیش بهش گفته بودم که همین ترم اولی که بچه ها رو نمی شناسه باهاشون قاطی نشه که داستان میشه ها اما بهم گفت که من اینا رو میشناسم و خوبن و....ولی الان خودش اعتراف میکنه به حرفم رسیده

القصه

ما اون موقع جلوی خودمونو گرفتیم

الان دردسر هایی که واسه بقیه به وجود اومده رو نداریم و اونا تازه الان دارن می فهمن که اشتباه کردن


یه چیز دیگه هم هست

نمیدونم بخاطر سن مه که بالا رفته یا چی

اما اوایل خیلی زود وابسته می شدم

زارتی هم عاشق می شدم و باطرفم درخیالم به خانه ی رویاها می رفتم🤣

اما الان سر شدم

بی حسه بی حس

ممکنه از کسی خوشم بیاد ها

ولی اون که بیام مثل گذشته رویا پردازی کنم و اینا نه

مثلا ممکنه یکی رو تو اینستا ببینم بگم وای من عاشق صدای فلانی ام

یا عاشق قیافه و اخلاق اون یکی ام

اما فقط در همین حده

حسه مرده

من اوایل فکر میکردم اگه برم دانشگاه مثلا زارتی عاشق میشم بعد مثلا به پای طرف میشینم تا به هم برسیم و از این عوق بازیا

اما الان اصلا اینطور نیست

خیلی منطقی تر شدم

دیگه به کسی فکر نمیکنم

راحت ادما رو خط میزنم

و بر خلاف یه سری از دوستام که تا یه پسر میره پی وی شون تو خوابگاه یورتمه می رن و به همه میگن و فکر میکنن که طرف عاشق شونه

من دیگه اینجوری فکر نمیکنم و صداشم در نمیارم

اگه کسی کاری داشته باشه باهام به چیز دیگه ای جز اینکه باهام کار داشته فکر نمیکنم

و مسئله دیگه ای به ذهنم نمیاد

دلیلش رو هم فکر کنم بدونم

خب آدم قبل از اینکه وارد دانشگاه بشه روابطش محدود تره

تا رابطه ای چه حقیقی و حتی چه مجازی شکل بگیره ممکنه به جنبه های دیگه شم فکر کنه

اما من از وقتی که اومدم و تصمیم گرفتم با همه رابطه دوستانه عادی داشته باشم

قشنگ این حسه داره کم رنگ و کم رنگ تر میشه

و به هرکدوم شون جز یه دوست یا هم کلاسی یا هم کار آینده نگاه نمیکنم

و اینطور فکر میکنم که طرز فکر اونام همینه

حالا چه واقعا باشه چه نباشه

اما اینطوری خیلی راحت ترم و زندگی بهتر شده

اینجوری دیگه شکست هایی که قبلا میخوردی وجود ندارن

و کلا راحت تری دیگه

شاید اوایلش سخت باشه و هنوز تو فاز توهمات فانتزی خودت باشی

اما کم کم روال میشه

و کم کم یاد میگیری که میتونی با جنس مخالفت معاشرت کنی بدون هیچ حسی



پی نوشت1:م امروز گفت یه سوتی دادم

گفتم چی؟

گفت تو جمع بچه ها بحث دلتنگی تو تابستون واسه بچه ها بوده و کشمش قبلا بهم گفته من تو تابستون دلم واست تنگ شده بود و اینا

بعد من یهو تو سلف از دهنم در رفته گفتم من وقتی زیاد با کسی باشم بهش وابسته میشم و دلتنگش میشم مثلا الان تابستون فقط دلم واسه نارنجی تنگ شده بود🤭

بعد کشمش ناراحت شده بود انگاری

بعدشم میگفت حالا خوبه م اونجا نبود بشنوه جرم بده

بعله دیگه

من همچین آدم دوس داشتنی ای هستم(🖕) که همه دلتنگم میشن


پی نوشت2:نمیدونم بین یه ادم نوزده ساله با بیست و یک ساله چقدر اخلاف فکری و عقلی وجود داره

اما واقعا احساس میکنم یه سری از بچه هامون بچه ن

خصوصا پسرا

نمیدونم این واقعا بر میگرده به یکی دو سال پیر تر بودن من یا چی

اما اصلا اتفاقات خوبی تو کلاس مون نمی افته

آدمایی که هیچ ربطی به هم ندارن با هم وارد رابطه میشن و با شیب تند پیش میرن

و قابل پیش بینیه که با مخ میخورن زمین

مثل همون مورد قبلی که رابطه شون یک ترم هم دووم نیاورد

الان تعداد شون بیشتر هم شده

و اگه قرار باشه هرکدوم اینا بعده یه مدت کات کنن که قابل پیش بینی هم هست

کلا جو کلاس خیلی بد میشه و انگار با یه مشت دشمن خونی هم میشینی سر یه کلاس

واقعا نمیدونم چطور میشه که دو نفر انقدر احمق میشن که فقط بنا بر احساس و بدون داشتن هیچ سنخیتی باهم وارد رابطه ای میشن که معلومه تهش چیه

من مخالف رابطه داشتنه نیستم اصلا

فقط میگم کاش یکم با فکر تر عمل شه

احساس میکنم که جو کلاسمون این طور شده که مثلا پسرا با خودشون میگن خب دخترا دارن تموم میشن و هرکی یدونه برده پس تا خوباش نرفته ماهم یه دونه برداریم

دخترا هم به بقیه دخترایی که رل زدن نگاه میکنن و واسه اینکه از قافله عقب نمونن و چیزی از اونا کم نداشته باشن به اولین نفر اوکی رو میدن :/

چرا به تهش فکر نمی کنن واقعا؟


پی نوشت3:امروز ه برگشت از یکی از پسرایی که واسه شهر دانشجویی مونه و کنارش نشسته بود پرسید اینجا گوشت فروشی خوبش کجاست؟

هیچی دیگه

باقی پسرا هم شنیدن و سوژه شد کلا😂


پی نوشت4:رفتم بیرون کلی در به در کلید ساختن شدم

امشب کلیده افتاد تو دشویی

سرپرستی تا گوشی یا کارت دانشجویی بهش ندی کلید اصلی رو بهت نمیده

در قفل

من بودم و لباسای تنم و دیگر هیچ

رفتم سرپرستی گفتم کلیدو بهم بدین

گفتن گوشیت رو بده

گفتم گوشی ندارم تو اتاقه کلیدم گم شده(آبرو داری کردم نگفتم افتاده تو دشویی)

یکی از بچه هام اومده به مسخره کردنم که من ضامنش میشم بهش کلید بدید :/

هیچی دیگه

با پرسیدن اسم و فامیل و شجره نامم راضی شد کلیدو بده من برم در رو باز کنم و برگردم :/