بابا بزرگم خل شده

هشتاد و هفت سال زندگی کرد و سردی گرمی چشید

مرگ زن و بچه دید

دم نزد

اما بی معرفتی آدما کاری باهاش کرد که یه هفته ای زمین گیر شد

عجیبه

پیرمردی که این همه سختی دیده تو زندگیش و تحمل کرده

حالا از جفای این مردم در عرض چند روز کارش به بیمارستان بکشه


پی نوشت1: و چقدر سخته که می شنوم در حال وصیت کردنه

پی نوشت 2:بعده امتحانا اگه دل و دماغی مونده بود میام میگم

پی نوشت3:آدم خرافاتی ای نیستم، اما واقعا هرچه بیشتر میگذره و بیشتر بد میاریم.... چی بگم که بعد از فوت عموم زندگی روی خوش نشون مون نداده...

چی بگم که این روزا چقدر نحسه

چی بگم که کاری از دستم بر نمیاد